خرید بک لینک

پ.ن 

من همینم!

نه چشمان آبی دارم

نه کفش پاشنه بلند

.کتانی میپوشم!

روی چمن ها غلت میزنم

نگران پاک شدن رژ لبم نیستم

...خالصانه همینم!

مرا اینگونه اگر میخواهی،

بســــــــــــــــــم الله...! 

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: يکشنبه 11 دی 1401 ساعت: 15:30

باید رفت

تا رفت

از سرآغازی بی نظیر

در نظر منظور

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: چهارشنبه 11 دی 1398 ساعت: 12:21

یادمه بچه که بودمـ یه بار بابا عزیز میخواست بره خارجتو فرودگاه به پهنای صورت گریه میکردمـ :))بابامـ بهمـ گفت: " نگاه گریـــه نکن ، نشنیدی میگن خر از قبرس میارن ؟بابا عزیز اومد میگمـ برات یه دونه خرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 18:00

این قسمت :

مستنـــد (!)

و درگیری ها

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 0:38

مدتی که مدارس تعطیل بودو پشت سر همـ تعطیل میشد .میگفت خدا کریمه ،از یه جایی به بعد که همه ی شلوغیا تمومـ شد ،میگفت دیگه خدا کریمـ نیست ، از فردا باید برمـ مهد کودک :)) + دیروز بحث سر این بود که تهراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 0:38

ولی من،

به دلمـ وعدش ُ داده بودمـ ...! :(

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 0:38

دروغگو فراموش کاره .

لـازمـ نیست راستش ُ بگی ولی حداقل دروغ نگو

همین...|

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 0:38

چرا من انقد با آهنگای زد بازی خاطره دارمـ :|امّــا همسر اصلـا :|واقعا چرا آخـــــه ؟ + الـآن فول آلبومشون ُ بعد از مدت ها دوباره دانلود کردمـ ، بلند بلندمـ میگوشمـ :||| یعنی خوب میشمـ ؟ :||| (رپ گوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: چهارشنبه 4 دی 1398 ساعت: 10:43

این روزا صبح که بیدار میشمـ ،

تمامـ ِ کارایی که باید تو طول روز انجامـ بدمـ ،

یه جا میاد تو ذهنمـ

اون وقت نمیدونمـ از کجا و چه جوری شروع کنمـ ؟! :|

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:18

ما آدما موجودات جالبی هستیمـ ، وقتی از یه چیزی منعمون میکنن ،بیشتر به طرفش جذب میشیمـ :)درست مثل پدربزرگ مادربزرگمونمون : آدمـ ُ حوا (!)+ یعنی فکر میکنمـ اگر پست "دوست ندارمـ قضاوت شمـ" رمزش عوض نشدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:18

از صبح فکر ِ این که باز دکتر رفتنا شروع میشه

تمامـ انرژی و تمامـ حسای خوبمـُ ازمـ گرفته

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:18

zu8q_whatsapp_image_2019-12-17_at_2.28.34_am.png

آرزو کن که آن اتفاق قشنگ بیفتد

رویـــا ببارد

دختران برقصند

قند باشد، بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده ایمـ ...

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:18


حس میکنمـ واسه پارتی رفتن پیر شُدمـ :|

+ به نسبت از همه بزرگتر بودیمـ ، خیلی زود همـ خسته شدیمـ .
++ شقایق تو کی یاد میگیری سر چیزایی که هیچ نتیجه ایی نداره و باز تکرار میشن ، بحث نکنی؟؟

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:18

چشمـ میترسه ، دست انجامـ میده (!)

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:18

پاییز ، امسال ، مهربون نبود با من ، با این که همیشه از ماه دی متنفر بودمـ ...الـــآن خوشحالمـ که رسیدیمـ به زمستون :)+ دی دوست داشتنی نبوده هیچ وقت !!! شاید به خاطر امتحاناش ، شایدمـ به خاطر اتفاقایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها رحیمی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:18

صفحه بندی